تبليغاتX
پورتره - چرا دوست نداشتم

پورتره

شوخی! یا جدی ؟ !

من هرگز دوست نداشتم بجای کوکب خانم کتابم باشم علی رغم اینکه زن باسلیقه ای بود . هرگزدوست نداشتم بجای کبری هم باشم حتی وقتی فهمید که نباید کتابش را بیرون می گذاشت تا باران خیسش کند . حسنک را دوستر میداشتم و گاوهایی که محتاجش بودندو صدایش میکردند : «حسنک کجایی؟» چیزی مثل نیاز متقابل را درمن زنده میکرد . ریزعلی را که دیگر نپرس و نگو، آن دهقان فداکار .

حتی چوپان دروغگو برایم خوشایند تر از مادر عباس بود . اعتماد به نفسش برای دروغهایی که میگفت ازحماقت کبری که کتابش را زیر درخت جا گذاشته بود جالبتر می نمود . نمی دانم چرا به فکرم نرسید جای اینها را عوض کنم ؛ مثلا عباس یا پدرش ماست خوبی از شیر درست کنند و سلیقه بخرج دهند و یا ریز علی کتابش را زیر درخت جابگذارد ... بس که این جابجایی دور از ذهن بود.

بزرگتر که شدم حتی مادام کوری نیز راضیم نمی کرد و سایه نشینی او کنار پاستور و بقیه ، در کتابهای درسی ام ، به قول بختیاریها ، او را به کوری می برد . کاشف الکل بیش از پروین اعتصامی با قیافه ای که با اضطراب فرو رفته در عکس نشان داده می شد راضیم میکرد . شاید چون او « رازی» بود ، درتصویری که از او کشیده بودند. حافظ و سعدی و مولانا و رودکی و .... ملک الشعرای بهار و میرزاده عشقی و ...  همگی برایم «مرد» بودند و در کتابها و زندگی تکرار میشدند و مشروطه با ستارخان و باقرخان و خیابانی برایم شکل گرفته بود . آن دورتر نادرشاه بود که به قلب تاریخ تاخته و ذهنم از رشادتش در جمع وجور کردن ایران مدهوش میشد . و جسارت وقدرت مادرشاه ، ناصرالدین شاه شاید اگر طرف زهرش امیرکبیر نبود موجب احساس غرورم میشد ، اما نفرت از او به عنوان عفریته تاریخ قاجار و قاتل امیر همه چیزش را تحقیر میکرد . بزرگتر از آن هم که شدم با همه فشاری که بر خودم می آوردم ، رزا لوگزانبورگ را نمی توانستم صاحب جایگاهی کنم ، جایگاهی که مارکس و انگلس و آدام اسمیت و ... داشتند .

تنها زنان قدرتمند درزندگی من یکی دوتا معلمی بودند که تمام دوران تحصیلم را تحت تاثیرخود قراردادند . نفوذ کلام و قدرت آنها گاهی از نقش تاریخی داریوش و کورش در سرزمین ایران ، در سرزمین درونی من فرا ترمی رفت . فرمان آنها به نظم و تحصیل در لوح وجودم تا پایان تحصیلات نقش بسته بود . شاید قدرت آنها تنهامحدود بود به سرزمین «مدرسه » . در بیرون درهای کلاس و مدرسه آنها زنی بودند درسایه قدرت ، همچون همه زنان ، پوشیده دررازهای زنانه ، انباشته از « نادیده»  گرفتنهای پرتکرار، آشپزهای  فراموش شده ای که تنها طعم خوش غذاموجب یادآوریشان است ، آنهم به ندرت و البته درحد وظیفه شان . آنها درپایان مدرسه هیچ چیز تازه ای برایم نداشتند جز همان تکرار زنانگی تعریف شده از پیش . بزودی فهمیدم نمی خواهم چون آنها باشم . باغچه بان هنوز از آنها برایم بهتر بود . هم او بود که نابینایان را به سامانه خواندن نوشتن رساند . راستی چند زن می شناسید که کودک کرو لال ، نابینا، عقب افتاده ذهنی و ... دارند . خیلی . اما هیچیک باغچه بان نشد .

مادرم همیشه میگفت تا دکترا هم که بخوانی آخرش باید کهنه بچه ات رابشوری و من بیزار از هر دو شدم از اولی نا امید و دومی متنفر . پس حتی اگر همچون مارکس نظریه تضاد را صادر میکردم و یا چون درکیم علتهای خودکشی را تحلیل میکردم باز هم همان بودم که مادرم می گفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:41  توسط مینو   |